على اكبر دهخدا
1047
امثال و حكم ( فارسى )
بز مرا كه بز ميانه است و وسط * روبها خرگوش بستان بىغلط شير گفت ايگرگ چه گفتى بگو ؟ * چونكه من باشم تو گوئى ما و تو ! ! . . . * . . . گرگ را بركند سر آن سرفراز * تا نماند دو سرى و امتياز بعد از آن رو شير با روباه كرد * گفت اين را بخش كن از بهر خورد سجده كرده و گفت آنگاو سمين * چاشت خوردت باشد اى شاه مهين وين بز از بهر ميانه روز را * يخنئى باشد شه فيروز را واندگر خرگوش بهر شام هم * شبچره ، اى شاه با لطف و كرم گفت اى روبه تو عدل افروختى * اينچنين قسمت ز كه آموختى از كجا آموختى اين اى بزرگ * گفت اى شاه جهان از حال گرگ . مولوى . شيره بسر كسى ماليدن . بنا چيزى او را خرسند كردن . شيره بشيره زائيدن . هنوز فطام يكى صورت نبسته به ديگرى آبستن شدن نظير : ولدت رأسا برأس . شيره خريديم روغن درآمد ( يا ) مربا درآمد . شير هم شير بود گرچه بزنجير بود * ( . . . نبرد بند و قلاده شرف شير ژيان . ) فرخى . نظير : عار نايد شير را از سلسله . مولوى . شيرى از دورنك جان نبرد . تمثل : مثل زنند كه شيرى كجا ميان دورنگ * فتاد جان نرهاند بچاره و دستان بگو كه چون برهاند بچاره جان آن رنگ * كه اوفتاده ميان دو شير تند ژيان . قطران . رجوع به : آرى بأتفاق . . . ، شود . شيرى كه بگريزد از جنگ گرگ * نبايد كه گرگ از پسش دركشد - كه او را همان بخت بد بركشد * ( به دو گفت برخيز از اين خواب خوش به مردى سر بخت بد را بكش * كه دانا زد اين داستان بزرگ كه . . . ) فردوسى . شير يله نگريزد ازيشك گراز * ( نتوان گفت خلافش بسلاح و بسپاه زانكه . . . ) فرخى . شيرى نترسد ز يكدشت گور * ( كه . . . نتابد فراوان ستاره چو هور . ) فردوسى . شيرين دويد اما بيرق را برنداشت . شيرين شدن چيزى . تنگياب و گران شدن آن . تمثل : نان شد بنرخ شيرين لكن بطعم تلخ * هم قرص منكسف شد و هم كوه ( ؟ ) كم عيار . جمال الدين عبد الرزاق . شيرين نشود دهن بحلوا گفتن . از شاهد صادق . رجوع به : حلوا حلوا . . . ، شود .